تبليغاتX
«-(¯`v´¯)-»شایان«-(¯`v´¯)-» - سلطان غم مادر

«-(¯`v´¯)-»شایان«-(¯`v´¯)-»

سلطان غم مادر

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :

« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛

اما من به اين كوچكي و بدون
هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»

خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ،

من يكي را براي تو در نظر گرفته
ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!

« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري

جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و
اينها براي شادي من كافي هستند . »

خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و

هر روز به تو لبخند خواهد زد .
تو عشق او را احساس خواهي كرد و

شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم

چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي

را كه ممكن است بشنوي
در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري

به تو ياد خواهد داد كه
چگونه صحبت كني »

كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»

اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار

خواهد داد و به تو ياد مي دهد
كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي

بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من
محافظت خواهد كرد ؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ،

حتي اگر به قيمت جانش تمام شود

كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر

نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت
خواهم بود»

خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد

 و به تو راه بازگشت
را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه

در كنار تو خواهم بود »

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين

شنيده مي شد . كودك می دانست

 كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .

او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
‌« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ،

لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
‌« نام فرشته ات اهميتي ندارد .

به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/06ساعت 23:5  توسط شایان  |